- English
- صفحه اصلي
- مقالات
- احاديث
- نگارستان
- اشعار
- کرامات
- اخبار
- گوناگون
- نوا و نما دانلود
- ارتباط زنده با حرم
- تماس با ما
کرامتی از آستان قدس رضوی و داستان ضامن آهو

دكتر احمد مهدوی دامغانی
چندی پيش، به مناسبتی مطلبی در روزنامه اطلاعات درج شده بود و ذکری از آستان ملائک پاسبان اعلیحضرت اقدس علی بن موسی الرضا صلوات الله عليه، و داستان ضامن آهو در مجلسی مورد گفتوگو بود. دوست دانشمند عزيزی به بنده گفت: فلانی! من هر قدر هم که میخواهم صحت اين «داستان مبتذل» ضامن آهو را به خود بقبولانم نمیتوانم و عقلم نمیپذيرد که اين داستان آن چنان که شنيده و خواندهام عقلاً يا وقوعاً ممکن باشد، گو اين که اساساً اين داستان را در هيچ کتاب معتبر و مأخذ قابل مستندی هم نديدهام؛ و چون تو را يک طلبه غيرمتعصبی میدانم، اين است که خواهش میکنم نظرت را در اين باره بگويی و اگر تو هم مثل من به اين داستان باورنکردنی اعتقادی نداری، چه بهتر که از اين جا، يکی دو خطی با هم به روزنامه اطلاعات بنويسيم و از مسؤولان آن روزنامه درخواست کنيم که از استعمال اين القاب و عناوين عاميانه، و بیمعنی و غيرمستند که تازه بر فرض صحت هم چيزی بر عظمت مقام امام عليهالسلام و جلال و کرامت آن بزرگوار نمیافزايد، احتراز کند.
ادامه مطلب
اعجاز عشق
شفايافته: ناصر احمدى گل
تاريخ شفا: يازدهم بهمن 1375
بيمارى: لالى
زبانش مثل چوب خشك شده بود. گامهاى مهيب ترس را هم آواز با ضربان قلبش مى شنيد. چشمانش از حدقه بيرون زده و به كنار جاده خيره مانده بود. در عمق تاريكى ، در كنار جاده، شبحى سفيد، چون گرگى نرم در هيبت انسان، برآيينه چشمان ناصر نقش بسته بود. در محل زندگى او، كمى پايين تر چنبره زده بود. او آروز مى كرد مى توانست همچون پرنده اى سبك بال، اين مسافت تا خانه را پرواز كند و از اين همه اضطراب رهايى يابد.
صداى موتور سيكلت در دشت مى پيچد و مرد را به شبح نزديكتر مى كرد. سكوت دشت ترس زنده مى كرد و نفس در سينه ناصر حبس شده بود. به چندمترى شبح كه رسيد تعجب كرد! به او خيره شد. باورش نمى شد. تمام توانش را به كار گرفت تا بر سرعت موتورسيكلت بيفزايد، اما ديگر رمقى نداشت. پلك بر هم نهاد و بعد از چند لحظه پرده از ديدگان مشوشش برداشت
ادامه مطلب
قدمى از ميان نور
شفايافته: راضيه يعقوبى
12 ساله ، اهل بروجرد
تاريخ شفا: خرداد 1368
بيمارى: سرطان
هى دخترها! برين تو! هوا سرده... سرما مى خورين!
پنجره اى باز مى شد. زنى لچك به سر، ميان قاب آن هويدا مى گرديد و همين حرف را مى زد. اما ما گوشمان هم بدهكار اين حرفها نبود. بى توجه دست در دست هم داده، دايره اى ساخته بوديم و سرود مى خوانديم، تن به خيسى باران سپرده بوديم و صداى شاديمان تمامى كوچه را پر كرده بود.
ادامه مطلب
شوق پرواز
شفايافته: سميه ملايى بالاخانه
12 ساله ، اهل زابل ، روستاى بالاخانه
تاريخ شفا: نهم مهرماه 1373
بيمارى: فلج هر دو پا
گفتم ويلچرم را نفروش، مى خوام داشته باشمش.
پدر نگاهش را به طرف من چرخاند، دستى به سرم كشيد، آهى از دل كند و گفت روزهاى سختى رو گذرونديم دخترم، من و تو مادرت.
آه مادرم ... چقدر دلم برايش تنگ شده است.
يك هفته است او را نديده ام، اما گويى سالهاست از او دورم.
اگر مى توانستم پرواز كنم اين فاصله را طى مى كردم.
ادامه مطلب
براي جستجو کافيست کل يا قسمتي از عبارت مورد نظر خود را وارد نماييد و بروي دکمه جستجو کليک کنيد

